تبليغاتX
رازهایی برای شروع یک زندگی نو
زندگی ... مثل آب خوردن آسونه ! شنبه پانزدهم فروردین 1388
                         

پدر و پسري مشغول قدم زدن در كوه بودند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و ناخودآگاه فرياد کشید: آآآی ی ی !!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب میدهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

بله ! خواستن تمام چيزهايي كه ما انتظارش را داريم به يك تصوير ذهني ايده آل بستگي دارد. این تصویر ذهنی شماست كه به شما شادی یا غم‌، موفقیت‌، یا شكست‌، خوشبختی و یا درد و رنج را هديه می‌دهد. تصویر ذهنی شما می‌تواند به شما كمك كند تا آنچه را برای رسیدن به شادی و رضایت لازم دارید انجام دهید، می‌تواند به شما كمك كند تا از زندگی خود لذت ببرید، می‌تواند اسباب اعتماد به نفس و اطمینان به كار و فعالیت هایی باشد كه شما برای زمان فراغت خود انتخاب می‌كنید، مصمم بر شاد زیستن شوید، از روی خیرخواهی به ارزیابی خودتان بپردازید، بهترین و طلایی‌ترین لحظات زندگی را در ذهن مجسم كنید و با توجه به واقعیت‌ها، نه خیالات واهی‌، بلكه براساس تصویر مثبت كه از واقعیات زندگی دارید، این تصویر خوشایند از خویش را تقویت كنید.
مراقب باشيد تا تصویر ذهنی خود را جایی گم نكنيد تا بهمراه آن انگیزه خوشبخت شدن را از دست دهيد‌. مواظب خودتان و روحتان و اندیشه‌های قشنگتان باشید‌. نگذارید كه هیچ باد مخالفی ابرهای سیاه را روبه‌روی پنجرهٔ رو به اقبال ذهنتان بیاورد تا موفقيت و خوشبختي در زندگي را آنطور كه مي پسنديد تجربه كنيد !

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

زندگی ... خیلی آسونه شنبه پانزدهم فروردین 1388
         

پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !
 

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید
مسلما می توانید از عهده ي آن بخوبي برآييد.
مانع فقط ذهن است !
نه اینکه شما در کجا هستید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...!

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

همه ما چهار زن داریم شنبه پانزدهم فروردین 1388

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت  . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد
 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

دو روز مانده به پایان جهان شنبه پانزدهم فروردین 1388

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .

داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال به راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته ها و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: "عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی."

تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و حداقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز؟ چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: آنکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزارسال هم بکارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گوی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد. بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این یک روز چه فایده ایی دارد؟

بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم. آنوقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا برود. می تواند بال بزند. او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی هم بدست نیاورد، اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آن ها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند و بقولی چشم دیدن او را نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان یک روز با دنیا و هر آنچه در آن است آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و شرمسار شد و بخشید و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد او در همان یک روز زندگی کرد و فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : "امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!"

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

تمام لذت چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟

می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟

او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...

شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...

شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....
نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

آن ديگري هم چنين خواهد شد! چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.

شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"

افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

منفی یا مثبت؟! یکشنبه پانزدهم دی 1387

 

روزی بین شاگردان شیوانا در مورد معنای مثبت نگری و خوش بینی و منفی نگری و بدبینی اختلاف افتاد. یکی از شاگردان خود را به شدت مثبت اندیش و مثبت نگر می دانست و معتقد بود که هر اتفاقی در عالم به خیر اوست و دیگری معتقد بود که مثبت اندیشی بیش از حد، نوعی ساده لوحی است که باعث می شود فرد مثبت نگر جنبه های منفی و خطرناک زندگی را نبیند و بهتر است انسان همیشه جانب احتیاط را رعایت کند و بنا را بر این بگذارد که در هر اتفاقی که قرار است رخ دهد شاید خطری نهفته باشد.

دو شاگرد به شدت روی نظریه ي خود پافشاری می کردند و هیچ یک از موضع خود پایین نمی آمدند. ناگهان شیوانا با اشاره به شاگردان به ایشان فهماند که در چند قدمی آنها زیر سنگی بزرگ مار سمی خطرناکی خوابیده است. همه شاگردان بخصوص دو شاگرد مدعی مثبت اندیشی و منفی نگری با سرو صدا از جا پریدند. شاگرد مثبت اندیش از جمع خواست تا از سنگ فاصله بگیرند و در جایی دیگر بنشینند، اما فرد منفی نگر می گفت که بهتر است مار را بکشیم تا به ایشان و افراد دیگر صدمه نرساند. جمعی از شاگردان به همراه شیوانا و فرد مثبت اندیش از مار فاصله گرفتند و در جایی دیگر نشستند. شاگرد منفی نگر به همراه عده ای دیگر به سراغ مار رفتند و با زحمت زیاد او را کشتند. وقتی مار کشته شد و شاگرد منفی نگر به جمع پیوست خطاب به شیوانا گفت:" استاد! آیا حق با من نبود!؟ الآن دیگر ماری برای ترسیدن وجود ندارد. پس می توانیم آسوده و آرام به سر جای خود برگردیم و آنجا اطراق کنیم. اگر خوشبینانه برخورد می کردیم و حضور ما را نشانه ي مثبت و اتفاق خیر می گرفتیم الآن دیگر آن استراحت گاه راحت را در اختیار نداشتیم!"

 

شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت اما در عین حال به سر جای اول بازنگشت و به همراه شاگرد مثبت اندیش و تعدادی دیگر از شاگردان در محل جدید چادر زد و در آنجا مستقر شد. شب که فرا رسید باران شدیدی گرفت و سیل به راه افتاد. بر حسب اتفاق سیل از همان مسیری عبور کرد که شاگرد منفی نگر مار را کشته بود. چون شب و تاریک بود کسی نتوانست به آنها کمک کند و در نتیجه سیل ایشان را با خود برد.

صبح که طوفان و سیل خوابید. شاگرد مثبت اندیش به شیوانا گفت:" آیا مار انتقام خود را از ایشان گرفت!؟ یا اینکه شاگرد منفی نگر در دام منفی اندیشی خود افتاد!؟"

شیوانا سری تکان داد و گفت:" مار اگر زرنگ بود از دست شکارچیان در می رفت و اجازه نمی داد آنها او را بکشند. شاگرد منفی نگر هم اگر زیاد خود را در دام مثبت و منفی نمی انداخت می توانست بفهمد که در مسیل چادر زده است و امکان خطر وجود دارد. امتیاز ما نسبت به آنها که غرق شدند فقط این بود که ما به طبیعت احترام گذاشتیم و نشانه های سر راه خود را جدی گرفتیم و به محل سالم نقل مکان کردیم. مثبت و منفی وجود ندارند. هرچه هست فقط نشانه است و علامت!" 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت |

گور پدر یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387

توانگر زاده ای دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت پدرم سنگین است و کتابه رنگین و فرشٍ رُخام انداخته و خست زرین در او ساخته ، به گور پدرت چه ماند : خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر او پاشید !

درویش پسر این بشنید و گفت : تا پدرت زیر آن سنگ های گران برخود بجنبیده باشد ، پدر من به بهشت رسیده باشد!!

 

منبع : گلستان سعدی ، باب هفتم

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

اخلاص عمل سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

غزالی از کسی نقل می کند :

سه ساله نماز را قضا کردم ، که همه در صف پیشین کرده بودم . از آنکه یک روز دیرتر رسیدم [و] در صف بازپسین بماندم ، در باطن خود خجالتی یافتم از مردمان که گویند : دیر آمده است . [پس] بدانستم که شرب من همه از نظر مردمان بوده است تا مرا در صف پیشین ببینند .

 

منبع : ابوحامد محمد غزالی ، کیمیای سعادت ، ج 1، ص474

 

 

در جامعه ما این تیپ افراد به خاطر چه چیز این قبیل کارها را انجام می دهند ؟

چرا ؟؟

منتظر نظرات شما هستم .

( در قسمت نظرات این مطلب ، تریبون آزاد می باشد )

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت |

شهید جهنمی سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

در روایتی از پیامبر اسلام (ص) آمده است :

در روز قیامت ، مردی را می آورند که شهید شده است ، خداوند نعمت هایی را که در دنیا به او عطا کرده ، معرفی می کند و او می پذیرد . آن گاه خداوند می فرماید : با این نعمت ها چه کردی ؟ عرض می کند : در راه شما جهاد کردم تا شهید شدم . خداوند می فرماید : دروغ می گویی ! تو جنگیدی تا بگویند « با جرأت بودی » و گفتند .

سپس دستور می دهد او را به رو در آتش افکنند ..

 

منبع :

محمد باقر مجلسی ، بحارالنوار،ج67،ص249

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

گروه ٩٩ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

پادشاهى که بر يک کشور بزرگ حکومت مى‌کرد، از زندگى خود راضى نبود و دليلش را نيز نمى‌دانست.
روزى پادشاه در کاخ خود قدم مى‌زد. هنگامى که از کنار آشپزخانه عبور مى‌کرد، صداى آوازى را شنيد. به دنبال صدا رفت و به يک آشپز کاخ رسيد که روى صورتش برق سعادت و شادى مى‌درخشيد.
پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: «چرا اينقدر شاد هستى؟» آشپز جواب داد: «قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مى‌کنم تا همسر و بچه‌ام را شاد کنم. ما خانه‌اى حصيرى تهيه کرده‌ايم و به اندازه خودمان خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضى و خوشحال هستم ... »
پيش از شنيدن سخنان آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت: «قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه ٩٩ نشده است.»
پادشاه با تعجب پرسيد: «گروه ٩٩ چيست؟»
نخست وزير جواب داد: «اگر مى‌خواهيد بدانيد که گروه ٩٩ چيست، اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با ٩٩ سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودى خواهيد فهميد که گروه ٩٩ چيست؟»
پادشاه بر اساس حرف‌هاى نخست وزير فرمان داد يک کيسه با ٩٩ سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.
آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در خانه آن کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه‌هاى طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادى بال در آورد. آشپز سکه‌هاى طلا را روى ميز گذاشت و آنها را شمرد. ٩٩ سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهى رخ داده است. بارها طلاها را شمرد، ولى واقعاً ٩٩ سکه بود! و تعجب کرد که چرا تنها ٩٩ سکه است و ١٠٠ سکه نيست! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوى سکه صدم کرد. اتاق‌ها و حتى حياط را زير و رو کرد، اما خسته و کوفته و نااميد بازگشت.
آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلا ديگر به دست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند.
تا دير وقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و با همسر و فرزندش دعوا کرد که چرا وى را بيدار نکرده‌اند! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز نمى‌خواند، او فقط تا حد توان کار مى‌کرد!
پادشاه نمى‌دانست که چرا اين کيسه چنين بلايى بر سر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.
نخست وزير جواب داد: «قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه ٩٩ در آمده است! اعضاى گروه ٩٩ چنين افرادى هستند. آنان زياد دارند اما راضى نيستند. تا آخرين حد توان کار مى‌کنند تا بيشتر به دست آورند. آنان مى‌خواهند هر چه زودتر «يکصد» سکه را از آن خود کنند! اين علت اصلى نگرانى‌ها و آلام آنان مى‌باشد. آن‌ها به همين دليل شادى و رضايت را از دست مى‌دهند.»

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

مرگ همکار دوشنبه نهم اردیبهشت 1387

يکروز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.
آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود:
«تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جزء خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.
مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

محبت .. یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387

 

محبت راوقتی دیدیم که کودکی خورشید را در دفترش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد ..

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

شغل آينده فرزند جمعه سی ام فروردین 1387

 

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چيزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.
يکروز که پسر به مدرسه رفته بود پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد: يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.
کشيش پيش خود گفت: «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می‌دارد.»
اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست.
اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست.
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.
کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ...
کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت: «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

آدم‌ها و کتاب‌ها جمعه سی ام فروردین 1387

 

بعضى از آدم‌ها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضى‌ها اصلا جلد ندارند.
بعضى از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضى‌ها تفسير مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مى‌شوند و بعضى با کاغذ خارجى.
بعضى از آدم‌ها تجديد چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها فقط يک بار چاپ مى‌شوند و بعضى از آدم‌ها فتوکپى آدم‌هاى ديگرند.
بعضى از آدم‌ها داراى صفحات سياه و سفيدند و بعضى از آدم‌ها صفحات رنگى و جذاب دارند.
بعضى از آدم‌ها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدم‌ها نوشته‌اند: حق هرگونه کپى‌بردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.
بعضى از آدم‌ها قيمت روى جلد دارند بعضى‌ها با چند درصد تخفيف به فروش مى‌رسند و بعضى از آدم‌ها بعد از فروش پس گرفته نمى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها را بايد جلد گرفت بعضى‌ها را مى‌شود توى جيب گذاشت و بعضى‌ها را توى کيف و بعضى‌ها را روى قفسه قرار داد.
بعضى از آدم‌ها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته و اجرا مى‌شوند و بعضى‌ها فقط جدول و سرگرمى‌اند و بعضى‌ها معلومات عمومى.
بعضى از آدم‌ها خط‌خوردگى و خط‌زدگى دارند و بعضى‌ها غلط چاپى و بعضى‌ها غلط املايى فراوانى دارند.
از روى بعضى از آدم‌ها بايد مشق و از روى بعضى از آن‌ها بايد جريمه نوشت.
بعضى از آدم‌ها در کلاس‌ها تدريس مى‌شوند و بعضى‌ها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها را بايد چندين بار خواند تا معنى آن‌ها را فهميد و بعضى‌ها نخوانده قابل فهم هستند.
بعضى از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضى‌ها را هميشه بايد با خود همراه نمود.
بعضى از آدم‌ها تفرقه‌انداز هستند و بعضى‌ها بانى وحدت و همبستگى.
بعضى از آدم‌ها به نام ديگران چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها قبل از چاپ به فروش مى‌رسند.
بعضى از آدم‌ها در قفسه خاک مى‌خورند و بعضى‌ها در انبار بايگانى شده‌اند.
بعضى از آدم‌ها تاريخى‌اند و از گذشته صحبت مى‌کنند و بعضى‌ها آينده نگرند و به آينده مى‌پردازند.
بعضى از آدم‌ها لطيفه‌اند و بعضى‌ها بى‌روح‌اند و خسته‌کننده.
بعضى از آدم‌ها سياسى‌اند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مى‌گيرند.
بعضى آدم‌ها منبع و ماخذ ندارند و بعضى‌ها منبع و مرجع ديگرانند.
بعضى از آدم‌ها شيرازه ندارند و زود از هم مى‌پاشند و بعضى‌ها شيرازه‌شان ميخ دارد و قبل از ميخ کهنه و پاره مى‌شوند.
بعضى از آدم‌ها با محتوا هستند و بعضى‌ها بى‌محتوا و پوچ‌اند و فقط براى امرار معاش.
بعضى از آدم‌ها ماندگارند و بعضى‌ها در چاپخانه مى‌مانند و بازيافت مى‌شوند.
بعضى آدم‌ها هويت ندارند و بى‌نام و نشان‌اند و بعضى‌ها چندين نويسنده دارند.
بعضى از آدم‌ها در کتابخانه نگهدارى مى‌شوند و بعضى‌ها در پياده‌رو خيابان به فروش مى‌رسند.
بعضى آدم ها را کادو مى‌گيرند و هديه مى‌دهند.
بعضى آدم‌ها را به مفت هم نمى‌خرند و بعضى‌ها از موزه‌ها به سرقت مى‌روند.
بعضى از آدم‌ها بدون مجوز چاپ مى‌شوند و بعضى‌ها نياز به مجوز ندارند و بعضى‌ها تا ابد مجوز چاپ نمى‌توانند اخذ کنند.
بعضى از آدم‌ها خاطره‌اند و بعضى‌ها يادداشت شخصى.
بعضى آدم‌ها در مدح ديگران نوشته مى‌شوند و بعضى‌ها در بدگويى ديگران.
بعضى از آدم‌ها افسانه‌اند و بعضى‌ها رمان و بعضى‌ها داستان.
بعضى آدم‌ها مذهبى‌اند و بعضى‌ها لامذهب و خيلى‌ها در اين ميان.
بعضى از آدم‌ها احساسات ديگران را جريحه‌دار مى‌کنند و بعضى‌ها به ديگران احترام مى‌گذارند.
بعضى از آدم‌ها به ديگران توهين مى‌کنند و بعضى‌ها توهين را به جان مى‌خرند.
بعضى از آدم‌ها به زور بر ديگران تحميل مى‌شوند و بعضى‌ها خود به ميان ديگران مى‌روند.
بعضى از آدم‌ها چند جلدى و قطورند و بعضى‌ها تک جلدى و لاغر.
بعضى از آدم‌ها از جنگ مى‌گويند و بعضى از صلح و صفا.
بعضى از آدم‌ها از شادى سخن مى‌گويند و بعضى‌ها از غم.
و......................

ما از کدام دسته‌ايم؟

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

پنج صفت مداد چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387

 

- پدر بزرگ، درباره چه مى‌نويسيد؟
- درباره تو پسرم. امّا مهم ‌تر از آنچه مى‌نويسم، مدادى است که در دست دارم و با آن مى‌ نويسم. مى‌خواهم وقتى بزرگ شدى، مثل اين مداد بشوى.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصى در آن نديد و گفت: اين هم مثل بقيه مدادهايى است که ديده‌ام.
پدر بزرگ گفت: بستگى دارد چطور به آن نگاه کنى. در اين مداد پنج صفت هست که اگر تو هم به دست آورى براى تمام عمرت به آرامش مى‌رسى!
صفت اول اين که مى‌توانى کارهاى بزرگ و با ارزشى بکنى امّا هرگز نبايد فراموش کنى که دستى وجود دارد که حرکت تو را هدايت مى‌کند اسم اين دست خداست. او هميشه بايد تو را در مسير اراده‌اش حرکت دهد.
صفت دوم اين که بايد گاهى از آنچه مى‌نويسى دست بکشى تا تراشيده شوى. اين باعث مى‌شود کمى رنج بکشى اما آخرکار، نوکت تيزتز مى‌شود و اثرى که از خود بجا مى‌گذارى ظريف ‌تر و تميزتر مى‌شود. پس بدان که بايد رنج‌هايى را تحمل کنى چرا که اين رنج‌ها باعث مى‌شوند موجود بهترى گردى.
صفت سوم اين که مداد اجازه مى‌دهد براى پاک کردن يک اشتباه از پاک کن استفاده کنيم. تو هم بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدى نيست. در واقع براى اين که خودت را در مسير درست نگهدارى، ضرورت دارد.
صفت چهارم اين است که چوب يا شکل خارجى مداد مهم نيست، زغالى که داخل آن است اهميت دارد. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام صفت پنجم مداد اين است که هميشه اثرى از خود به جا مى‌گذارد. پس بدان هر کار در زندگيت مى‌کنى، ردّى به جا مى‌گذارد. پس سعى کن نسبت به هر کارى که مى‌کنى هشيار باشى و بدانى چه مى ‌کنى.

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

تاجر و ماهیگیر یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386

 

یک تاجر آمریکائی نزد یک روستای مکزیکی ایستاده بود . در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود .

تاجر از ماهیگیر پرسید : چقدر طول کشید تا این چند ماهی رو گرفتی ؟

ماهیگیر گفت : مدت خیلی کمی

تاجر پرسید : پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد ؟

ماهیگیر گفت : چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام و گذران زندگیمان کافی است.

تاجر پرسید : اما بقیه وقتت را چه کار می کنی ؟

ماهیگیر جواب داد : تا دیر وقت می خوابم ، یه کم ماهیگیری می کنم ، با بچه ها بازی میکنم و بعد میرم تو دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن . خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی ..

تاجر گفت : من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم ، تو باید بیشتر ماهیگیری کنی . اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون ، چند تا قایق دیگر هم بعداً اضافه می کنی ، اون وقت یه عالمه قایق برای ماهیگیری داری !

ماهیگیر گفت : خوب بعدش چی ؟

تاجر گفت : به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی ، اونا رو مستقیماً به مشتری ها میدی و برای خودت کارو بار درست می کنی .. بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می کنی ... این دهکده کئچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکوسیتی !

ماهیگیر گفت : این کار چقدر طول می کشه ؟

تاجر : پانزده تا بیست سال !

ماهیگیر پرسید : اما بعدش چی آقا ؟

تاجر جواب داد : بهترین قسمت همینه ، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد ، میروی و سهام شرکت رو با قیمت خیلی بالا می فروشی  ! این کار میلیون ها دلار برات عاید داره .

ماهیگیر پرسید : میلیون ها دلار! خوب بعدش چی ؟

تاجر گفت : اون وقت بازنشسته می شی ! می روی یک دهکده ساحلی کوچیک ! جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی ! یه کم ماهیگیری کنی . با بچه هات بازی کنی ! بروی دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی ..

 

 

 چطور بود عزیزان ؟ منتظر نظرات ارزشمند شما هستم ./

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت |

یک حکایت جالب .. جمعه بیست و دوم تیر 1386

 

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.موش لب هایش را لیسید و با خود گفت : كاش یك غذای حسابی باشد

اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت »: آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : « من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چرید شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست

مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

يکى از زيباترين داستانهاى واقعى چهارشنبه دوم خرداد 1386

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت‌هاى اوليه، مطابق معمول به دانش‌آموزان گفت که همه  آن‌ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آن‌ها قائل نيست. البته او دروغ می‌گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش‌آموز همين کلاس بود. هميشه لباس‌هاى کثيف به تن داشت، با بچه‌هاى ديگر نمي‌جوشيد و به درسش هم نمي‌رسيد. او واقعاً دانش‌آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره  قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي‌يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال‌هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي‌ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي‌دهد و رفتار خوبى دارد. رضايت کامل».
 معلّم کلاس دوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى دانش‌آموز فوق‌العاده‌اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان‌ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.»
معلّم کلاس سوم او در پرونده‌اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس‌خواندن مي‌کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه‌اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.»
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده‌اش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه‌اى به مدرسه نشان نمي‌دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي‌برد.»
خانم تامپسون با مطالعه  پرونده‌هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه  دانش‌آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه‌ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه  تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته‌بندى شده بود. خانم تامپسون هديه‌ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته  تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده  بچه‌هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده  بچه‌ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي‌داديد.»
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش «زندگي» و «عشق به همنوع» به بچه‌ها پرداخت و البته توجه ويژه‌اى نيز به تدى مي‌کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي‌کرد او هم سريعتر پاسخ مي‌داد. به سرعت او يکى از با هوش‌ترين بچه‌هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش‌آموز محبوبش شده بود.
يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته‌ام.
شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته‌ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه  ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه  عالى فارغ‌التحصيل مي‌شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.
چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه‌اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم ‌گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان‌نامه کمى طولاني‌تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه  ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي‌خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي‌شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين‌ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي‌توانم تغيير کنم از شما متشکرم.»
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه مي‌کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي‌توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.»
بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا استاد برجسته  پزشکى است و بخش سرطان دانشکده  پزشکى دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.
همين امروز گرمابخش قلب يکنفر شويد ... وجود فرشته‌ها را باور داشته باشيد، و مطمئن باشيد که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت
.

 

                                       شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

 

در رؤيا ديدم كه با خدا حرف مي زنم..

او از من پرسيد:آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟

گفتم...اگر وقت داشته باشيد...

لبخندي زد و گفت زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد !!!

چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟

پرسيدم چه چيزي در رفتار انسانها هست كه شما را شگفت زده مي كند؟

پاسخ داد آدمها از بچه بودن خسته مي شوند...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس...

آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

سلامتي خود را در كسب ثروت از دست مي دهند

و سپس ثروت خود را براي كسب سلامتي صرف مي كنند...

چنان با هيجان به آينده فكر مي كنند...

كه از حال غافل مي شوند.

 به طوري كه نه در حال زندگي مي كنند نه در آينده

آن ها طوري زندگي مي كنند كه انگار هيچ وفت نمي ميرند

و جوري مي ميرند انگار هيچ وقت زنده نبودند

من براي لحظاتي سكوت كردم.

سپس پرسيدم

مانند يك پدر كدام درس زندگي را مايل هستي كه فرزندانت بياموزند؟

پاسخ داد كه ياد بگيرند هيچ وقت نمي توانند ديگران را مجبور كنند كه دوستشان داشته باشند.

ولي مي توانند طوري رفتار كنند كه مورد عشق و علا قه ديگران قرار گيرند

ياد بگيرند كه خود را با ديگران مقايسه نكنند

ياد بگيريد ديگران را ببخشيد..با عادت كردن به بخشندگي ياد بگيريد تنها چند ثانيه 

طول مي كشد تا زخمي در قلب كسي كه دوستش داريد ايجاد كنيد

ولي سالها طول مي كشد تا آن جراحت را التيام بخشيد

ياد بگيريد يك انسان ثروتمند كسي نيست كه دارايي زيادي دارد

بلكه كسي هست كه كمترين نياز و خواسنه را دارد

ياد بگيريد كساني هستند كه شما را از صميم قلب دوست دارند

ولي نمي دانند چگونه احساس خود را بروز دهند

ياد بگيريد و بدانيد دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند

ولي برداشت آنها متفاوت باشد

ياد بگيريد كه تنها كافي نيست كه ديگران را ببخشيد

بلكه انسانها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند

سپس من از خدا تشكر كردم و گفتم

آيا چيز ديگري هم وجود دارد كه مايل باشي فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندي زد و پاسخ داد:

فقط اين كه بدانند من اينجا و با آنها هستم ... براي هميشه

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

خدای من .. پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

 

. خدا برای فکر کردن نيست،به طريقی بايد با او همراه شد

.در آسمان تصويری از زندگی خود را ديدم،در هر قسمت دو جای پا ديدم،يکی متعلق به من و ديگری به خدا. « خيال کردم در کنار ساحل با خدا قدم می زنم

وقتی آخرين تصوير زندگی خود را ديدم،به جا پای روی شن نگاه کردم.ديدم که چندين زمان در زندگی ام فقط يک جای پا بيشتر نيست.دريافتم که اين در سخت ترين نقاط زندگی ام اتفاق افتاده برای رفع ابهام از خدا سوال کردم؛

خدايا! فرمودی اگر به تو ايمان بياورم،هيچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت،ديدم در سخت ترين نقاط زندگی ام فقط يک جای پا بيشتر نيست.

چرا در زمانی که بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتی؟!

خدا فرمود؛ فرزند عزيزم،تو را دوست دارم و تنهايت نمی گذارم،در مواقع سخت،اگر يک جای پا می بينی،...

در آن لحظات تو را به دوش کشيده ام ..

 

 

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 011) جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

 

 

 

[  نه هر کو بصورت نکوست صورت زیبا در اوست ]

 

 

                                                                                « سعدی »

 

-----------------------------------

 

 

Appearances are deceptive

 

ظواهر فریبنده اند

 

 

 ضرب المثل مشایه :

 All that glitters is not gold

 

 Never judge by appearances

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

اين مطلب را تا آخر بخوانيد پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386

 

18 سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژه‌اى ٢ سال طول می‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست.

جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش می‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى می‌انجامد.

به عبارت ديگر:

١- سوئد در حدود ۴۵۰,۰۰۰ کيلومتر مربع وسعت دارد.
٢- سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
٣- استلهکم، پايتخت سوئد ۵۰۰,۰۰۰ نفر جمعيت دارد.
٤- ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.

نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت: «براى اين که ما زود می‌رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمی‌کنی؟» ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش می‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.

اين جنبش اساساً حس «شتاب» و «ديوانگی» به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال می‌برد. نهضتى که «کميّت» را جايگزين «کيفيت» در همه شئون زندگى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمريکائی‌ها و انگليسی‌ها مولّدترند. آلمانی‌ها ساعت کار هفتگى را به ٨/٢٨ ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠٪ افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به «حال» در مقابل «آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسی‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر «زمان» می‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم. بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنيم. همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار می‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: «زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزی‌هاى ديگرى هستى.»

به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک می‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن «زمان»، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله «جهانى شدن» عقب نمانند!

 

منبع :

www.ravanyar.com

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

حکایت مداد رنگی پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386

 

همه مداد رنگی‌ها مشغول بودند، بجز مداد سفيد.
هيچ کسى به او کار نمی‌داد.
همه می‌گفتند: تو به هيچ دردى نمی‌خورى يک شب که مداد رنگی‌ها توى سياهى کاغذ گم شده بودند مداد سفيد تا صبح کار کرد، ماه کشيد، مهتاب کشيد و آنقدر ستاره کشيد که کوچک و کوچک و کوچک‌تر شد صبح توى جعبه مداد رنگى جاى خالى او با هيچ رنگى پر نشد.

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

عشق بدون قيد و شرط چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386

 

اين يک داستان واقعى است. يک سرباز آمريکايى که از جنگ ويتنام بازگشته بود، از سانفرانسيسکو به پدر و مادرش تلفن کرد:
- «سلام مامان، سلام بابا، من دارم برمى‌گردم خونه. می‌خواستم ازتون اجازه بگيرم که اگر اشکالى نداره يکى از دوستانم را هم همراه خود بيارم.»
- «چه اشکالى داره؟ ما دوست داريم با او آشنا بشويم.»
- «امّا فقط يک چيزى هست که بايد بدونيد. اون بدجورى در جنگ مجروح شده و يک پا و يک دستش را از دست داده. او هيچ جايى ندارد که برود و من می‌خوام بياد پيش ما و با ما زندگى کنه.»
- «من خيلى از شنيدن اين خبر متأسفم، پسر. شايد ما بتوانيم کمکش کنيم جايى براى زندگى پيدا کند.»
- «نه. من می‌خواهم با ما زندگى کنه.»
- «ببين پسرم. تو نمی‌دونى چه تقاضايى دارى می‌کنى. نگهدارى از يک نفر با چنين معلوليتى، خيلى مشکل است. ما زندگى خودمان را داريم و نمی‌توانيم اجازه دهيم چيزى مثل اين با زندگى ما تداخل کنه. من فکر می‌کنم بهتره خودت برگردى خونه و اين يارو را فراموش کنى. او حتماً راهى براى زندگى خودش پيدا خواهد کرد.»
در اين لحظه پسر تلفن را قطع کرد و چند روزى پدر و مادرش از او بی‌خبر بودند. تا آن که پس از چند روز تلفنى از طرف پليس سانفرانسيسکو به آن‌ها شد.
به آن‌ها گفته شد که پسرشان از يک ساختمان بلند خود را به پائين پرت کرده و خودکشى کرده است. پدر و مادر که خيلى ناراحت شده بودند به سانفرانسيسکو پرواز کردند و به اداره پزشکى قانونى شهر مراجعه کردند تا جسد پسرشان را شناسايى کنند.
آن‌ها پس از ديدن جسد پسرشان به شدّت شوکه شدند چون جنازه او يک پا و يک دست بيشتر نداشت.
پدر و مادر اين داستان واقعى، همانند بسيارى از ما هستند. براى ما دوست داشتن کسانى که حال و روز خوبى دارند و ما از کنار آن‌ها بودن لذت می‌بريم، کار ساده‌اى است امّا کسانى را که باعث ناراحتى ما می‌شوند و براى ما دردسر و گرفتارى به وجود می‌آورند دوست نداريم.
ما در واقع از کسانى که مثل خودمان سالم، باهوش، يا خوش قيافه نيستند دورى می‌کنيم.
خوشبختانه در اين دنيا يک کسى وجود دارد که با خود ما اين گونه رفتار نمی‌کند. کسى که ما را بدون قيد و شرط دوست دارد و در هر شرايطى پذيراى ماست.
امشب، هنگامى که به رختخواب رفتيد دعا کنيد خدا به شما قدرتى بدهد که بتوانيد مردم را همان طور که هستند بپذيريد و کمکتان کند تا کسانى را که با شما فرق دارند، بهتر درک کنيد.

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل (010) یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

 

  

[  نعمت ما به چشم همسایه                   صد برابر فزون کند پایه ]

 

[  چون ز چشم باز می بیند                   مرغ همسایه غاز می بیند ]

 

 

                                                                                « رشید یاسمی »

 

-----------------------------------

 

 

The apples on the other side of the wall are the sweetest

 

سیب های آنسوی دیوار شیرین ترین سیب ها هستند

 

 

 

 ضرب المثل مشایه :

 Forbidden fruit is sweetest

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

تفاوت نسل‌ها جمعه هفتم اردیبهشت 1386

 

جوانى که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصيل شده بود در يک پارک با مرد مسنى حرف می‌زد و داشت به او توضيح می‌داد که چرا براى نسل گذشته، درک نسل جديد غيرممکن است.
جوان گفت: «شما در دنياى متفاوتى رشد کرده‌ايد. در واقع، در يک دنياى خيلى ابتدايى. اما ما امروز در دنياى تلويزيون، هواپيماى جت، سفرهاى فضايى، پياده‌روى انسان بر کره ماه، فرستادن سفينه فضايى به مريخ و .... رشد يافته‌ايم. ما انرژى هسته‌اى، ماشين‌هاى برقى و هيدروژنى، کامپيوترهايى با سرعت پردازش فوق‌العاده زياد و ... داريم.»
پيرمرد پس از آن که با حوصله تمام حرف‌هاى پسر جوان را شنيد گفت: «پسر جان، راست می‌گويى. ما وقتى که جوان بوديم اين چيزها را نداشتيم. ما آن‌ها را اختراع کرديم! حالا به من بگو شما براى نسل بعد از خودتان چکار داريد می‌کنيد؟»

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

 

از قديم الايام ، افسانه شيطان ، همواره انسانها را در دنيايى از وحشت و ابهام فرو برده بود و هم چنان ادامه دارد.
مى گويند: بچه هاى بازى گوش و نافرمان و زيرك شيطان اند، افراد منحرف را شيطان اغوا كرده ، هر كار بد فرجامى از وسوسه هاى شيطان است و در هر كار بدشگونى شيطان دست دارد.
مى گويند: شيطان در همه جا هست ، اعوان و انصارش در همه جا وجود دارند، او با همه مردم كار دارد، در برابر همه قد علم مى كند، هر انسانى را به بهانه اى فريب مى دهد و دام هاى گوناگون در اختيار دارد.
شيطان در ذهن بچه ها عامل وحشت و ترس و وسيله اى براى رام كردن و ترسانيدن آنان است . قصه نويسان ، براى سرگرمى كودكان از شيطان يك موجود خيالى ساخته و از نخستين سال هاى زندگى ، يك شبح وحشتناك و يك قدرت اسرارآميز در ذهنشان مى آفرينند.
مى گويند: براى بزرگ سالان ، شيطان عامل فريب و گناه است ، انسان را به معصيت وا مى دارد، تمايلات نفسانى را بيدار مى كند، موجب سقوط و لغزش انسان مى شود، خواسته ها نامشروع را پديد مى آورد، باعث تجاوز و تعدى مى گردد، شهوات ويران گر را تحريك مى كند، خشم و غضب را شعله ور مى سازد، مصيبت و رنج مى آفريند، آدمى را به تباهى و فساد مى كشاند، لجاجت و خودسرى را رونق مى دهد.
و نيز: تمامى اين صفات از شيطان و كار او است ، انسان از روى ندامت با فريادى بلند مى گويد: نفرين بر شيطان ، لعنت خدا و ملائكه بر او باد، اين شيوه از زمان حضرت آدم عليه السلام معمول بوده كه شيطان را مسئول هر كارى و عصيانى مى دانسته اند.
در تعريف او گفته اند: شيطان ، قدرتى است نابكار و بسيار بدكردار، نيرو و روحى است پليد و سركش و طغيان گر؛ حقيقت مطلب اين است كه شيطان ، اسم خاص نيست تا بر موجودى معين و مشخص دلالت كند و وجود مستقلى ندارد، اسمى است بى نشان ؛ مانند سيمرغ كه وجود خارجى ندارد و هيچ نام و نشانى براى او نيست ، اغلب جاها كه نام شيطان برده مى شود مراد همان ابليس است كه از دستورهاى خداوند سرپيچى و تكبر كرد.
شيطان و طرف دارانش در طول تاريخ در مقابل نيكان و نيك سيرتان قرار داشته اند و خواهند داشت .
كلمه شيطان در قرآن هفتاد بار به صورت مفرد و هيجده بار به صورت جمع به كار رفته است كه روى هم هشتاد و هشت مرتبه مى شود ..

 

خوب دوستان عزیز ... حکایات در مورد جناب شیطان ! ادامه دارد .. منتظر مطالب بعدی باشید ..

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 009) پنجشنبه سی ام فروردین 1386

 

 

 

[  علم آمد فراوان عمر کوتاه                    ولیکن پا به دانش نه در این راه که ]

 

 

                                                                                 « جامی »

 

-----------------------------------

 

 

  Art is long life is short

   هنر بسیار است و عمر کوتاه

 

 

 این ضرب المثل بدینگونه نیز سوء تعبیر شده است که : « زندگی انسان کوتاه است ، اما

 

 هنر تداوم دارد . » در حالیکه معنی واقعی آن بدین صورت است که : « هنرهای زیادی

 

 برای آموختن وجود دارد و زمان کمی برای فراگیری آنها . »

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 008) سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386

 

 

{ هر گردی گردو نیست :

 

[  بجز شکردهی نکته هاست خوبی را                 به خاتمی نتوان دم زد از سلیمانی ]

 

 

« حافظ »

 

-----------------------------------

 

 

All that glitters is not gold

 

هر چیزی که می درخشد طلا نیست

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

هود پیامبر ( ع ) جمعه هفدهم فروردین 1386

  

خداوند به‌ سوی‌ ملت‌ عاد ، هود پیامبر( ع ‌) را فرستاد. هود پسر عبداالله ، پسر ریاح‌ ،

 

پسر جلوث ‌، پسر عاد ، پسر عوص‌ ، پسر آرم ‌، پسر سام‌ و پسر نوح ‌است‌. ملت‌ هود را

 

به‌ نام‌ عاد می ‌خوانند. خداوند می ‌فرماید : به‌ سوی‌ ملت‌ عاد برادرشان‌ هود را فرستادیم‌.

 

او گفت‌ : ای‌ قوم‌ من‌ ، خداوند را كه ‌پروردگاری‌  جز او ندارید بپرستید . آیا پروا  و

 

پرهیز از گناهان‌ نمی ‌كنید؟ جمعی‌ از بزرگان‌ قوم‌ هود كه‌ كفر پیشه‌ كرده‌ بودند به‌ او

 

گفتند : ما تو را در بی ‌خردی‌ می ‌بینیم‌ و ما تو را از دروغگویان‌ می‌دانیم‌ . هود پاسخ‌

 

داد: در من‌ سفاهت‌ و بی ‌خردی‌ نیست ‌، بلكه‌ من‌ پیامبری‌ از سوی‌ پروردگار جهانیان‌

 

هستم‌ . پیام‌های‌ پروردگارم‌ رابه‌ شما می ‌رسانم‌ و من‌ برای‌ شما نصیحت‌ كننده ای ‌امین‌  

 

هستم‌. آیا شما تعجب‌ كرده‌اید كه‌ از سوی  ‌پروردگارتان‌ پندی‌  بر مردم‌ توسط  پند –

 

دهنده‌ای‌ از ملتتان‌ برای‌ شما آمده‌ باشد تا شما را هشداردهد و به‌ یاد آورید كه‌ خداوند،

 

شما را بعد از ملت ‌نوح‌ جانشین‌ كرد و به‌ شما در خلقت‌ ، قدرت‌ و قامت‌ و روزی‌ داد ؟

 

(نقل‌ است‌ كه‌ قوم‌ هود بسیار بلند قد و قدرتمند بودند) و همچنین‌ خداوند به ‌شما نعمت‌های‌

 

فراوانی‌ داد ، پس‌ نعمت‌های‌ خداوند را یاد كنید تا رستگار شوید. ملت‌ هود به‌ او گفتند :

 

آیا به‌ سراغ‌ ما آمده‌ای‌ تا تنها یك‌ خدا را پرستش‌ كنیم ‌ و آنچه‌ را كه‌ پدران‌  ما می  

 

پرستیدند رها كنیم‌؟ اگر راست‌ می‌گویی‌ آنچه‌ را كه‌ از عذاب‌ به‌ ما وعده‌ دادی‌ بر سرما

 

بیاور.
 

هود در پاسخ‌ ملتش‌ گفت‌: به‌ تحقیق‌ از طرف‌ پروردگارتان‌ عذابی‌ اضطراب‌ آور و خشم‌

 

بر شما مقرر شده‌ است‌. آیا با من‌ درباره‌ اسم‌هایی‌ كه‌ شما و پدرانتان‌ آنها را وضع‌ كردید

 

و خداوند هیچ‌ برهان‌ و قدرتی‌ بر آنان‌ فرو نفرستاده‌ است‌ مجادله‌ می‌ كنید ، پس‌ منتظر

 

باشید و من‌ با شما ازمنتظران‌ هستم‌ تا ببینیم‌ خداوند چه‌ حكمی ‌اجتماعی‌ صادر

 

می‌فرمایند. آنگاه‌ خداوند می ‌فرماید: ما هود و همراهان‌ او را به‌ رحمت‌ خویش‌ نجات‌

 

دادیم‌ و ریشه‌ كسانی‌ كه‌ نشانه‌های‌ ما را تكذیب‌ كردند بر كندیم‌ و آنان‌ مومن‌ نبودند .
    

 


 
حكم‌ خدا در عذاب‌ قوم‌ عاد
    
 
بنا به‌ روایت‌ سدی‌ و محمد بن‌ اسحق‌ ، عادیان‌ درسرزمین‌ یمن‌ در منطقه‌ای‌ كه‌ آن‌ را

 

احقاف‌ می‌ نامیدند زندگی‌ می‌كردند. قبایل‌ متعدد ملت‌هود كه‌ آنها را عاد می ‌نامیدند

 

بت‌های‌ گوناگونی‌ به‌ نام‌ صداء ، صمود ، هباء و... داشتند. انسان‌هایی‌ قوی‌ و از فیزیك‌

 

بدنی‌ بزرگی‌ برخوردار بودند . وقتی‌ كه‌ هود آنها را به‌ توحید و قانونمندی‌ الهی‌ ترس‌ از

 

قیامت‌ و عذاب‌ الهی‌ فرا می‌خواند ، آنهادر جواب‌ می‌گفتند : كسی‌ از ما قوی ‌تر نیست‌.

 

سپس‌ خداوند سه‌ سال‌ باران‌ را بر آنها منع‌ كرد وقوم‌ عاد به‌ قحطی‌ مبتلا شدند . عرف‌

 

مردم‌ منطقه‌حجاز بر این‌ بود كه‌ به‌ هنگام‌ بلایا به‌ مكه‌ می‌ رفتند و در كعبه‌ به‌ دعا و

 

تضرع‌ می ‌پرداختند تا بلاء رفع ‌شود. هفتاد نفر از اهالی‌ عاد به‌ مكه‌ آمدند تا دركعبه‌ دعا

 

باران‌ كنند ، از سوی‌ دیگر حضرت‌ هود نبی‌ ( ع ‌) و مومنان‌ همراه‌ وی‌ نیز بخاطر

 

سختگیری‌ مردم‌ عاد از آنها كناره‌ گیری‌ كرده‌ بودند . قوم‌ عاد پس‌ از چندی‌ دعا كردن‌

 

برای‌ باران‌ ، در حریم ‌كعبه‌ باز هم‌ به‌ هود ایمان‌ نیاوردند و سرانجام‌ اینگونه‌ دعا كردند

 

كه‌ اگر هود پیامبر خدای‌ واحد است‌ پس‌ خدای‌ واحد بر ما باران‌ فرستد . خداوند ابری‌

 

سیاه‌ برای‌ هلاكت‌ قوم‌ عاد فرستاد و مردان‌ قوی‌ را باد و طوفان‌ از زمین‌ بلند می ‌كرد و

 

به‌ شدت‌ به‌ سنگ‌ و كوه‌ می ‌كوبید و خداوند با این‌ عذاب‌ اجتماعی‌ هولناك ‌، جامعه‌ مردم‌

 

عاد را درهم‌ كوبید و كسی‌ از كافران‌ عاد زنده‌ باقی‌ نماند.
    

بنا به‌ نقلی ‌، حضرت‌ هود به‌ مدت‌ یكصد و پنجاه‌ سال‌ زندگی‌ كرد و بعد از آن‌ به‌ جوار

 

رحمت‌ ایزدی‌ پیوست‌ و گفته‌ شده‌ است‌ مزار هود درمنطقه‌ حضرموت‌ حجاز است‌، ولی‌

 

در روایتی‌ دیگر آمده‌ است‌ كه‌ نود و نه‌ پیامبر( ع ‌) در حرم ‌الهی‌ در ركن‌ و مقام‌ زمزم‌

 

مدفون‌ هستند و از آن‌ جمله‌ قبر هود و شعیب‌ و صالح‌ و اسماعیل‌ است‌ وهمچنین‌ در

 

روایت‌ آمده‌ است ‌، هر پیغمبری‌ كه‌خدای‌ تعالی‌ ملت‌ او را هلاك‌ و نابود ساخت‌ ، به ‌

 

همراه‌ مومنان‌ به‌ مكه‌ می‌آمدند و در آنجا به‌عبادت‌ و زندگی‌ می‌ پرداختند و سرانجام‌ به‌

 

رحمت‌ ایزدی‌ می‌ رسیدند  .

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 007) چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386

 

 

[  گر همی خواهی از سلامت ضرر                 چشم ز اول بند و پایان را نگر ]

 

 

« مولوی »

 

-----------------------------------

 

 

All`s well that ends well

 

هر چیزکه با خوبی به پایان برسد نیکوست

 

 

این سرانجام هر چیز است که مهم می باشد و می تواند شکست ها و ناکامی های قبلی ما

 

را جبران کند . شکسپیر این عبارت را برای عنوان یکی از کمدی هایش به کار برد .

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 006) سه شنبه هفتم فروردین 1386

 

 

 All good things come to an end

 

 همه چیزهای خوب هم بالاخره به پایان می رسند

 

 

 [ پنهان به هر فراز که بینی نشیبهاست               مقدور نیست خوشدلی جاودانه ای ]

 

                                                                             " پروین اعتصامی "

 

 

 خوشی ها برای همیشه تداوم ندارد ، برای آنکه همه چیز دستخوش تغییر است .

 

 ضرب المثل مشابه :

 

 The best of friend must part

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

نظر کیمیا جمعه بیست و پنجم اسفند 1385

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                     آیا بُوَد که گوشه چشمی به ما کنند ؟

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی                          باشد که از خزانه غیبش دوا کنند

معشوق چون نقاب زرخ در نمی کشد                 هر کس حکایتی به تصور چرا کنند

چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست           آن به که کار خود به عنایت رها کنند

بی معرفت مباش که در مَن یَزیدِ عشق                اهل نظر معامله با آشنا کنند

بگذر به کوی میکده تا زمره حضور                   اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند

می خور که صد گناه زاغیار در حجاب                بهتر زطاعتی که به روی و ریا کنند

پیراهنی که آید ازو بوی یوسفم                          ترسم برادران غیورش قبا کنند

حالی درون پرده بسی فتنه می رود                     تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار               صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان             خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی شود                         شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 

خواهش می کنم سطحی از این غزل زیبای حافظ نگذرید که حرف های زیادی در هر بیتش دارد ..

حافظ دوام وصل میسر نمی شود ..

 

دوستان و همراهان عزیزم سلام دیگری دارم برای شما خوبان ..

الان که داشتم این شعر رو تایپ می کردم ، ناگهان مسئله ای به خاطرم اومد که امروز برام اتفاق افتاد و بد نیست اینجا بیانش کنم و نظر شما دوستان و سروران گرامی رو هم من باب این قضیه بدونم ..

خوب بیشتر همراهان این سایت آی دی بنده رو از قسمت ایمیل یا چت سایت دارند و همیشه بنده رو مورد لطفشون قرار می دهند و با هم حالا چه به لحاظ مشاوره یا مسائل سایت صحبت هایی داریم .. امروز حدود ساعت 6-5 عصر که آنلاین بودم و به کارهای  سایت می رسیدم ، یکی از هموطنانمون که از شهرستانهای شمالغرب کشور و دانشجوی یکی از رشته های  کامپیوتر بودند درخواست صحبت با بنده رو کردند که خوب بنده هم مثل همیشه با آغوشی باز استقبال کردم و پنج دقیقه هم نشده بود که با هم صحبت کرده بودیم ، که ایشون پرسیدند : نماز جمعه رفتی یا نه ؟ خوب من که جا خورده بودم ( چون هنوز این شخص محترم اسم شریفشون رو هم به من نگفته بودند و این سئوال کمی من رو متعجب کرد ) .. گفتم که من تا ساعت 12:30 دانشگاه بودم و تازه به منزل رسیدم .. ایشون گفتند که اگر دانشگاه هم بودی می تونستی خودت رو برسونی و از این حرف ها ..

بنده هم  آب پاکی رو به دست ایشون ریختم و گفتم که تا حالا که به این سن رسیدم یادم نمی آید که به نماز جمعه رفته باشم ..!!

و ایشون حدیثی برای من گفتند که فکر می کنم از امام جمعه های شهرشون بود ( آن منطقه از کشور امام جمعه های معروفی داره که .. بماند !! خودتون بهتر می دونید !! )

گفت : اگر مسلمانی سه مرتبه متوالی پشت سرهم در نماز جمعه شرکت نکنه ، کافر محسوب میشه .. ( نمی دونم الان اینجا علامت خنده بگذارم یا گریه ..)

راستیتش خیلی ناراحت شدم .. نه به خاطر اینکه این شخص دانسته یا ندانسته ، به هر حال بصورت کنایه یا تیکه به زبون عامیانه یا اصلاً برای اطلاع رسانی این خرف رو به من زد .. نه .. نه .. اصلاً .... برای این ناراحت شدم که بعضی از افرادی که مردم بهشون اعتماد دارند و دارای شهرتی در شهر هستند ، از مقام خودشان سوءاستفاده می کنند و هر چیزی که به نفع و منفعت خودشان باشه رو به دین و خدا مربوط می سازند ....

من به این دوست عزیز که می دونم کاملاً بی تقصیرن و فقط باید کمی دیدشون رو بازتر کنند گفتم : دوست عزیز من حدیثی از این باب بلد نیستم ولی می دونم که در هیچ آئینی در دنیا ، مطلوب نیست که یک همنوع ، به همنوع دیگری تهمت بزنه و یا چیزی رو که نمی دونه و دربارش تحقیق نکرده به ناحق به دیگری نسبت بده ... و می دیدم که این شخص تا فهمید من نماز جمعه نمی روم ، تند تند علامت خداحافظی را می گذاشتند و با من به واقع مثل یک کافر از دید خودشون رفتار می کردند عرض کردم : دوست عزیز حتماً تحقیق کن و ببین که مغز و عقل  چه تعریف و چه مفهومی رو از کافر بهت نشان می ده .. اگر کافر بودن رو به نماز جمعه نرفتن می دونی ، پس بیشتر تحقیق کن و از این ذهن و قدرت تفکری که خداوند رحمان بهت اعطا کرده استفاده کن .. ولی اگر می خواهی همچنان تقلید کنی از گفته افرادی که خودشان رو بعضی مواقع جانشین خداوند بر روی زمین و یا نمی دونم نایب امام زمان و این چیزا معرفی می کنند ... پس باز هم تفکر کن ..

می دونید اول این مطلب شعری از حافظ عزیز قرار دادم که به این متن هم بی ربط نبود ولی باور کنید بطور اتفاقی این حالت پیش اومد .. ولی بد نیست که این بیت زیبا رو هم از خواجه شیراز براتون بنویسم که :

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

                                                   چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 

نمی تونم بقیه ابیات رو ننویسم ... با اینکه غزلیات حافظ بیشتر به صورت افقی معنی آهنگی دارند تا عمودی ، اما تمام حرفم رو در باب این متن می توانید در شعر زیر جستجو کنید :

 

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

                                                   چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

                                                         توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری

                                                       کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

                                                      کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

                                                         می دهند آبی که دل ها را توانگر می کنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد

                                                     زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

                                                              کاندر آن جا طینت آدم مخمر می کنند

 

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت |

ضرب المثل ( 005) شنبه نوزدهم اسفند 1385

 

Conscience does make cowards of us all

 

وجدان باعث می شود که از همه بترسیم

 

[ کافر همه را به کیش خود پندارد ]

 

 

 این ضرب المثل از تک گویی مشهوری در " هاملت "  شکسپیر اقتباس شده که با جمله

 

 معروف " بودن یا نبودن ... " آغاز می شود . این ضرب المثل در این معنی بکار می رود

 

 که وجدان گناهکار از هر چیزی می ترسد .

 

 ضرب المثل مشابه :

 

 

 HE THAT COMMITS A FAULT THINKS EVERYONE SPEAKS

 

.  OF IT

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

وفا دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

 

در خواب ناز بودم

دیدم كسی در می زند

در راگشودم روی او

دیدم غم است در می زند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا

غم با ان همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 004) دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

 

 

آنکس که بداند و بداند که بداند             اسب شرف از گنبد گیتی بجهاند

 

آنکس که نداند و بداند که نداند             آخر خرک لنگ به منزل برساند

 

              آنکس که نداند و نداند که نداند             در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

 

 He who knows,and knows that he knows,will leap his horse of

 

 Honour over the vault of heaven.He who knows not,but knows that

 

 he knows not,will in the end bring his lame ass to its destination.

 

 He who knows not,and knows not that he knows not,will remain for

 

 Ever in double ignorance.

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

زمستان یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرما در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

و گر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیرِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سردست...آی ،

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش ِ مغموم .

منم ، سنگ تیپل خورده رنجور.

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم .

حسابت را کنار جام بگزارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگارِ سیلی ِ سردِ زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،

به تابوت ستبرِ ظلمت نُه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلت های بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است .

 

                                                                         « مهدی اخوان ثالث »

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

انفاق یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

 

در زمان حضرت محمد(ص)  افراد زیادی زندگی میکردند که وضع مالی خوبی داشتند و همینطور افراد بیشتری بودند که در فقر بسر می بردند.

آیه انفاق از طرف خداوند به حضرت محمد وحی شد.حضرت محمد هم این آیه رو برای مردم خواندن و توضیح دادن و گفتن که انفاق کنید...

خوب اونهائی که وضعشون خوب بود 10 کیسه 10 کیسه خرما یا چیزای دیگه میاوردند و در میدان شهر می گذاشتن برای انفاق ...  یکی از افرادی که در آن شهربود  و از آن دسته افرادی بود که وضع مالی بسیار بدی داشت.و سخن خدارو از طریق حضرت محمد شنیده بود, میخواست  مثل بقیه در این ثواب سهمی داشته باشه.این شخص یک کلبه خرابه ای داشت که حتی یه حصیر درست وحسابی هم درونش پیدا نمی شد برای نشستن.میگشت تا چیزی پیدا کنه که بتونه انفاق کنه و ثوابی ببره...خاکهارو کنار میزد ...اینطرف میگشت هیچی نبود..آن طرف هم همینطور.. خودش هم خیلی گرسنه بود.همینطور که می گشت یه دفعه زیر یک سنگی یکدونه خرمای پلاسیده پیدا کرد.. دیگه چیزی نداشت ...فقط همین بود..یواشکی طوری که هیچکس نفهمه رفت کنار انبوهی از چیزهائی که مردم انفاق کرده بودند تو میدون شهر...یک سمت مربوط به خرما میشد که اندازه یک تپه خرما اونجا جمع شده بود...یواشکی به بهونه نشستن رو زمین ,خرمای پلاسیدشو گذاشت کناره خرما های دیگه و سریع رفت که کسی او رو نبینه.

روز بعد مثل همیشه همه برای نمازاومدن مسجد شهر,این مرد هم طبق روال هرروزش اومد که نماز بخونه .. وقتی وارد مسجد شد,حضرت محمد(ص)صداش کرد و گفت:ای مرد,تو چه طوری انفاق کردی که خداوند فقط عمل تو رو قبول کرده؟مرد فقیر که خیلی تعجب کرده بود ماجرا رو تعریف کرد...به حضرت محمد وحی شد که این مرد هرچه را که داشت انفاق کرد(تمام دارائیش را)

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

بی نیازی از دنیا.. جمعه یازدهم اسفند 1385

 

در زمان های قدیم و در عصر اسکندر مقدونی ، شخصی زندگی می کرد به نام « دیوژن» که به بی نیازی از دنیا معروف بود و حکیمی خدمند به شمار می آمد

اسکندر کنجکاو شده بود که این شخص را از نزدیک ببیند و به همین منظور با چند نفر از یارانش راهی محلی شد که دیوژن سکونت داشت . جالب اینجاست که دیوژن از مال دنیا فقط یک خمره تقریباً بزرگ داشت که در آن زندگی می کرد .

دیوژن در آن روز در داخل خمره اش در حال استراحت بود و در زیر نور آفتاب نشسته بود ..اسکندر به آنجا رسید و در مقابل دیوژن ایستاد و سایه اش بر وی افتاد .. به دیوژن گفت من اسکندر هستم .. حال از من چیزی بخواه

دیوژن گفت : هیچ چیزی نمی خواهم ..

باز هم اسکندر گفت : زود باش از من چیزی بخواه..؟..

و دیوژن این بار گفت : حالا که خیلی اصرار می کنی از تو می خواهم که بروی کمی آن طرف تا خورشید باز هم به من بتابد ..!!

( این حکایت را برخی از مورخین به « زیمقراتیس» هم نسبت داده اند )

و باز هم از دیوژن که دیدش چقدر با دیگران فرق داشت برای شما می نویسم که این حکیم بعضی مواقع و به هنگام روز با یک فانوس روشن در کوچه های شهر می گشت و وقتی ازش می پرسیدند که چرا در این هوای روشن فانوس روشن کرده ای ؛ جواب می داد : به دنبال انسان ها می گردم ولی چیزی یافت نمی کنم !!

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم.. سه شنبه هشتم اسفند 1385

 

 در رویا دیدم که با خدا حرف میزنم..

 او از من پرسید :آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

گفتم ....اگر وقت داشته باشید....

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد !!!

چه پرسشی در ذهن تو برای من هست ؟

پرسیدم: چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  می کند؟

پاسخ داد: آدم ها از بچه بودن خسته می شوند ...

عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....

   آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند

سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می دهند

و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره از صرف می کنند....

چنان با هیجان به آینده فکر می کنند.

که از حال غافل می شوند

به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده 

آن ها طوری زندگی می کنند.، انگار هیچ وقت نمی میرند

و جوری می میرند ....انگار هیچ وقت زنده نبودند 

من برای لحظاتی سکوت کردم

   سپس من پرسیدم.

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستی که فرزندانت بیاموزند؟

پاسخ داد : یاد بگیرند که نمی توانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند

ولی می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه دیگران باشند

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

یاد بگیرند ... دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی را  یاد بگیرند تنها چند ثانیه

طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارید ایجاد کنید

ولی سال ها طول می کشد تا آن جراحت را التیام بخشید

 یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد

بلکه کسی هست که کمترین نیازوخواسته را دارد

یاد بگیرند کسانی هستند که آن ها را از صمیم قلب دوست دارند

ولی نمیدانند چگونه احساس خود را بروز دهند

یاد بگیرند و بدانند .. دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند

ولی برداشت آن ها متفاوت باشد 

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند

بلکه انسان ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم

آیا چیز دیگری هم وجود دارد  که مایل باشی فرزندانت بدانند؟

خداوند لبخندی زد و پاسخ داد:

فقط این که بدانند من این جا و با آن ها هستم....برای همیشه

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

                                                    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

                                                    توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوییا باور نمی دارند روز داوری

                                                    کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

                                                    کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

                                                    می دهند آبی که دل ها را توانگر می کنند

حسن بی پایان او چندان که عاشق می کشد

                                                    زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

                                                    کاندر آن جا طینت آدم مخمر می کنند

 

صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کنند

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

اندیشه شنبه بیست و هشتم بهمن 1385

 

 تمام وجود ما حاصل آن چیزی است که می اندیشیم

 

 چگونه کسی می تواند بگریزد

 

 وقتی وجودش آآکنده از نفرت است

 

 وقتی در ذهن دائم تکرار می کند :

 

 او از من سواستفاده کرد ،

 

 او به من آزار رساند ،

 

 او مال و منالم را به یغما برد ...

 

 نفرت هرگز با نفرت پایان نمی یابد ؛

 

 نفرت تنها و تنها تسلیم عشق خواهد شد .

 

                                               «  بودا »

 

 

  All that we are

 

  Is the result at what we think.

 

 How then van a man escape being filled with hatred,if his mind is   

 constantly repeating … He misused me,he hit me,he defeated

 

  me,he robbed me -?

 

 Hatred can never put an end to hatred;

 

Hate is conquered only by love.

 

"Buddha"

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 003) دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385

 

 

Curses,like chickens, come home to roost

 

نفرینها ، مانند جوجه ها ، به جایگاه تصلی خود بر می گردند

 

 

{ چاه کن همیشه ته چاه است }

 

 

معنی این ضرب المثل آن است که نفرین کننده خود اولین کسی است که به نفرین خود 

 

گرفتار می آید .

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل ( 002 ) پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385

 

 

Actions speak louder than words.

 

عمل و کردار آدمی بلندتر از کلامش سخن می گویند .

 

 

 

 

 

      ( بزرگی سراسر بگفتار نیست            دو صد گفته چو نیم کردار نیست )

 

                                                                                      " فردوسی "

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

لوط پیامبر( ع ) و رفتار ملت او دوشنبه نهم بهمن 1385

 

لوط که به همراه ابراهیم نبی عازم شهر اردن بود خداوند او را به پیامبری به اهل

 

موتکافات فرستاد . لوط نبی( ع ) به شهر سدوما آمد و مردم طی سی سال به توحید و

 

معروف دعوت کرد و آنها را از منکرات نهی می کرد . خداوند می فرماید :

 

آن گاه که لوط به ملتش گفت آیا شما مرتکب فاحشگی می شوید که هیچ کس از جهانیان

 

در این کار بر شما پیشی نگرفته بود . شما منهای زنان به سوی مردان هم به شهوت

 

جنسی می آیید ، شما قومی اسراف کننده هستید . در پاسخ ، ملت لوط چیزی جز این

 

مطلب را نمی گفتند ، لوط و دخترانش را از منطقه تان اخراج کنید و سپس با لحنی

 

تمسخرآمیز می گفتند لوط و طرفدارانش مردانی پاکیزه هستند و از رویه ما دوری و

 

پرهیز می کنند .

 

 

عذاب خدا بر جامعه لوط

 

ابوحمزه ثمالی و ابوبصیر به نقل از امام باقر ( ع ) قصه قوم لوط را این گونه نقل می

 

کنند که لوط پیامبر سی سال در میان ملت خود زندگی کرد و آنها را از فواحش ، نهی و

 

به امر می کرد ولی مردم لوط اشخاصی بخیل و کثیف بودند ، سدوما شهری در سر راه

 

مصر و شام واقع شده بود .. آنان هرگز به طهارت بعد از جنابت نمی پرداختند و با

 

مسافران و رهگذران مسیر شام و مصر لواط می کردند و چون به این منکر معتاد شدند

 

در جامعه خود شیوع دادند و هرچه لوط پیامبر( ع ) آنها را به سخاوت و کرامت و

 

طهارت دعوت می کرد ، هیچ اثری در آنها نداشت ، جسارت و هتاکی قوم لوط تا آن جا

 

پیش رفت که به لوط پیامبر گفتند : ما آگاه هستیم تو میهمان ها را به خانه خود اکرام می

 

کنی و برای آنها فضای مناسب استراحت و راحتی فراهم می آوری و به آنها پناه میدهی

 

اگر چنین باشد ما به خانه تو می آئیم و با میهمانان تو نیز لواط می کنیم ، منبع خبر قوم

 

لوط ، زن لوط بود که اگر روزی مهمانی به خانه لوط می آمد ، با آتش روشن کردن بر

 

پشت بام مردم لوط را از حضور مهمان آگاه می ساخت . تا این که فرشتگان عذاب الهی

 

به فرماندهی جبرئیل نزد ابراهیم پیامبر ( ع ) آمدند : گفتیم که ابراهیم و لوط هر دو از

 

از باِبل به سمت منطقه اردن و فلسطین کنونی اخراج شدند و ظاهر این است که ابراهیم

 

غیر از منطقه لوط به زندگی ادامه می داد . ابراهیم بدون اینکه فرشتگان را بشناسد ،

 

گوساله ای فربه پخت و بریان کرد و چون سر سفره غذا آوردند ، هیچ یک از فرشتگان

 

غذا نخوردند. ابراهیم وحشت کرد که چرا میهمانان غذا نمی خورند . چون رسم بر این

 

بود هرکس دشمنی با دیگری داشت غذایش را نمی خورد ، جبرئیل در این هنگام گروه

 

فرشتگان و ماموریت آنها را تعریف کرد و اضافه کرد : ای ابراهیم ، ما فرستادگان خدا

 

هستیم ، طعام خوردن از شان ما نیست . سپس از نزد ابراهیم بیرون آمدند و نزد لوط

 

رفتند . لوط مشغول آبیاری و زراعت بود که با مشاهده میهمانان  به هنگام روز با توجه

 

به وضعیت مردمش پریشان شد و پرسید : شما چه کسانی هستید ؟ گروه فرشتگان گفتند :

 

ما مسافریم ، آمده ایم امشب مهمان تو باشیم . لوط گفت : مردم این شهر در نهایت فسق

 

و فجورند ، آنان لواط و همجنس بازی می کنند ، ناراحتم از این که به شما تعدی کنند .

 

فرشتگان گفتند : هرگز نگران نباش ، آنها نمی توانند ضرری به ما برسانند . لوط با

 

میهمانان به خانه آمدند و لوط به زنش گفت : حضور میهمانان را در خانه من به اهل

 

خودت اطلاع نده ، ولی زن شب هنگام به پشت بام رفت و آتش روشن کرد و مردم

 

بدکار به سوی خانه لوط روانه شدند ، چون به در خانه رسیدند ، جبرئیل مانع پیشروی

 

آنها شدند و با تصرف الهی چشمان آنان را کور کرد و مردم دانستند که عذاب الهی بر

 

سرشان خواهد آمد . جبرئیل به لوط گفت : تو و خانواده ات از شهر بیرون بروید ، مگر

 

همسرت که زنی خائن است . لوط و اعضای خانواده اش به طریقی که جبرئیل ترسیم

 

کرده بود از شهر خارج شدند و زن لوط نزد قومش ماند و خداوند می فرماید :

 

ما لوط و اهلش را که شامل مومنان نیز می شود ، نجات دادیم ، مگر زنش را که باقی

 

ماندگان در دیار خویش بود که با ملت لوط به عذاب گرفتار شد و خداوند درباره عذاب

 

قوم لوط می فرماید :

 

و بر آنان باران باریدیم و چه بارانی که آن باران از سنگ بود و مردم را بر زمین فرو

 

می برد . سپس خطاب به پیامبرش می فرماید :

 

پس ملاحظه کن که چگونه عاقبت مجرمین رقم خورد . در روایت حضرت امیر( ع ) از

 

پیامبر اسلام آمده است : هرکس عمل قوم لوط کند و بی توبه از دنیا برود ، حق تعالی او

 

را نزد قوم لوط برد تا آنجا با ایشان باشد و حشر او با آنها است .

 

 

بعد از داستان قوم لوط ، خداوند به سرگذشت حضرت شعیب پیامبر و ملتش خبر می دهد

 

که شما علاقمندان می توانید منتظر داستان شعیب پیامبر هم باشید .

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

حافظ عاشق است.. پنجشنبه پنجم بهمن 1385

 

دردم از یار است و درمان نیز هم                        دل فدای او شد و جان نیز هم

 

این که می گویند آن خوشتر زحسن                        یار ما این دارد و آن نیز هم

 

یاد باد آن کو به قصد خون ما                               عهد را بشکست و پیمان نیز هم

 

دوستان در پرده می گویم سخن                             گفته خواهد شد به دستان نیز هم

 

چون سرآمد دولت شب های وصل                        بگذرد ایام هجران نیز هم

 

هر دو عالم یک فروغ روی اوست                        گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

 

اعتمادی نیست بر کار جهان                                بلکه بر گردون گردان نیز هم

 

عاشق از قاضی نترسد می بیار                            بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

 

                              محستب داند که حافظ عاشق است

 

                                و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

 

 

کمی تامل کنید ..

 

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

ضرب المثل (001 ) چهارشنبه بیستم دی 1385

 

 

Accidents will happen in the best – regulated families.

 

حوادث حتی در بهترین خانواده ها هم رخ می دهد .

 

 

 

 این ضرب المثلل بوسیله سر والتر اسکات در سال 1823 بکار برده شد و امروزه

 

 هنوز هم  بکار می رود و بمعنای آن است که حتی مطمئن ترین سازمانها و نهادها هم

 

 مصون از خطر نمی باشند .

 

 

 

 توضیح : از این به بعد سعی می کنم که از ضرب المثل های مختلف ( ایرانی و 

 

 خارجی )  در سایت استفاده کنم ؛ امیدواریم مورد توجه شما عزیزان قرار بگیره .

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

حکایت عشق .. جمعه پانزدهم دی 1385

  

   پرسید یکی که عاشقی چیست

                       

                              گفتم که مپرس از این معانی

 

   آنگه که چو من شوی ببینی

 

                              آنگه که بخواندت بخوانی

 

 مورچه ای  نر، عاشق و خاطر خواه  مورچه ای ماده شد و از او خواستگاری کرد ،

 

 مورچه  ماده گفت : کابین من میدانی چیست ؟

 

 مورچه نر گفت : هرچه باشد می دهم .

 

 گفت کابین من این است که این کوه خاکی را که در مسیر من است برداری .

 

 مورچه نر گفت : اطاعت می شود و شروع  کرد کوه خاکی را به محل دیگر بردن ،

 

مورچه  دیگری که از عشق بی بهره بود ، گفت : این چه عمل است ؟ کی عمر تو کفاف

 

دهد که این  کوه خاکی را به محل دیگری ببری ؟! مورچه نر گفت که ای دوست عزیز، دانم

 

که مرا این  اندازه درنگ نیست ، ولی خوشم به این که در طریق وصال محبوبم هستم و به

 

عشق او این  کار را می کنم و اگر هم بمیرم در راه عشق محبوبم جان داده ام و چه سعادتی

 

به از این .

 

        WWW.NEZAM.COO.IR     www.farshidnezam.blogfa.com

  

شاد و پر انرژی باشید

 

 

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت

انسان موجود عجیبی است! پنجشنبه چهاردهم دی 1385

 

فیلسوف آلمانی می گوید : انسان موجود عجیبی است! اگر به او بگویید در آسمان خدا ، یكصد میلیارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بی چون و چرا می پذیرد . اما اگر در پاركی ببیند روی نیمكتی نوشته اند : رنگی نشوید ، فورا انگشت خود را به نیمكت می كشد تا مطمئن شود .. !

 

شاد و پر انرژی باشید

 

نوشته شده توسط فرشید  | لينک ثابت